من میدانم که تو چگونه نگاهم میکنی.حتی گاهی اوقات نگاه کردن هایت را در ذهنم مجسم میکنم.شاید باورت نشود حتی لبخندت را هم میبینم.البته خیلی کم پیش می آید که به تو فکر کنم اما خاطره ی آن اندیشیدن همیشه در ذهن هست.احساس میکنم که تو همیشه با لبخند به ما نگاه میکنی.چه آن طور باشیم که تو میخواهی .چه آن طور که تو نمیخواهی باشیم.
وقتی که خوبیم نگاهمان میکنی و با لبخندی بی همتا میگویی"مخلوق من ! چه زیبا هستی.چه زیبا می اندیشی! "
اما وقتی آنطور هستیم که نباید باشیم تو باز نگاه میکنی و با همان لبخند یکتا میگویی"معشوق من!بگذار خوب تر نگاهت کنم.بگذار ببینم تو را همان طور که آفریدمت.بنده من اگر بدانی که چقدر زیبا میشوی وقتی همگام با ذرات کائنات میرقصی و نام مرا به لب می یاوری.آه که چقدر دوست دارم رقصت را ببینم.
آن روز آن پروانه را گرد گل دیدی؟دیدی که چگونه برای من میرقصید؟تو زیبا ترین من مثل همیشه اندیشیدی که او عاشقانه گل را طواف میکند.اما نه معشوق من!او مستانه مرا طواف میکرد و به دور من میچرخید.ذره ذره ی هستی میچرخد و میرقصد به گرد محبوبی که هیچ کس را یارای نرقصیدن برای او نیست.کل دنیا نمایش چرخیدن است به دور آن محبوب.
برای همین تو را به کعبه ام دعوت کرده ام محبوب من!
گفتم شاید آن پروانه را نبینی که میرقصد.شاید ماه را نبینی که میچرخد.شاید زمین را نبینی که میگردد و شاید هنوز نفهمیده ای که چرا همه ی دنیا را طوری آفریده ام که همه با نظم یک حرکت را تکرار میکنند.گفتم شاید هرگز دریا را ندیده ای.شاید فقط دیده ای که آبیست که آن هم امانتی آسمان است.شاید فقط دیده ای که بزرگ است آن هم که این دنیا پر است از بزرگ های بی روح.اما آیا موجهایش را دیدی؟
از خودت پرسیدی که چرا میرود و می آید؟چه چیزی در ساحل او را به خود میکشد؟که او دیوانه وار خود را به اون نزدیک میکند وناگهان میرود و دوباره باز میگردد؟
آیا دانستی که همه ی این دنیا نمایش واقعی موج هاست؟همه ی زندگی حرکت است به سوی او و از او سیراب شدن و باز گشتن وقتی که همه ی خلا های وجودت پر شده از او.
تو کی به آن موج میپیوندی زیبای من؟
نگو نمیتوانی چون تو را جز برای موج بودن نیافریده ام!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:26 توسط بهار خزان زده
|
آسان است گفتنش بانوی من!
میگویند تو الگوی همه ی زنان و دختران عالمی.و من فکر میکنم چگونه است مثل تو بودن؟امروز نزدیک بود توبه ام را بشکنم.باور کن که نزدیک بود دوباره به گناهم برگردم.نمیدانم.واقعا نمیدانم چگونه شد که ناگهان چشمم به نام تو روی جلد یکی از کتابهایم افتاد و در اوج حماقت یادم افتاد که در ایام فاطمیه هستیم!
فاطمه.میخواستم نامت را فریاد بزنم و گریه کنم و از تو بخواهم که شفاعتم کنی.
بانوی پاک! چگونه میتوان مثل تو بود آخر؟تویی که به خاطر وجود مقدست سوره نازل میشود!ابتدا اندیشیدم که تو چقدر خوشبخت بودی.دختر پیامبر بودن کم چیزی نیست...تو همسر علی بودی.مادر حسین.مادر زینب و.....
اما بعد فهمیدم که همه ی این اندیشه ها برای فریب دادن خودم بود.همه ی ذرات این عالم در حال پاسخ دادن به اعمال خود ما هستند.تو آنقدر پاک زیستی که شایسته ی همسری علی بودی.آنقدر با ایمان در درونت نام خدا را فریاد زدی که جز تو هیچ کسی شایستگی مادری حسین را نداشت.جز تو چه کسی توان این را داشت که مادری بانویی چون زینب را بکند؟ چه کسی میتوانست زینبی بسازد که وقتی همه ی عزیزانش جلوی دیدگانش کشته شدند مثل زن های بادیه نشین ضجه نزند و در عوض با سخنان آتشینش لرزه به اندام همه ی آن قاتلین بیندازد؟
خوشا به حال تو که خوشحالیت خوشحالی پیامبر بود و آزردگیت آزردگی روح پاک او.
به لحظه لحظه ی زندگی ات که می اندیشم میبینم که همه ی ذرات دنیا به نظرت کوچک شده بود.دنیا را نمیدیدی ولی سراسر عشق بودی نسبت به علی و فرزندانت.آخر کدام دختریست که در عروسی اش لباس زیبایش را به فقیری ببخشد؟! و بعد با لباسی کهنه و فقیرانه به حجله در آید؟
آه بانوی پاک و زیبا! اگر بدانی منی که ادعای دین پدرت را دارم و شیفتگی همسرت را چگونه سالها در برابر شهوت سر تسلیم فرو آوردم و به جای تسلیم در برابرخدایی که پدرت پای همان کوه فریادش را زد صمیمانه در برابر شیطان سر تسلیم فرود آوردم...
شفاعتم کن.میدانم که اگر تو با آن صدای ملکوتی ات بگویی "خدا" تمام فرشتگان عرش به صف میشوند و برای تو که برترین زنان عالمی تعظیم میکنند و تک تک واژگانت را می بوسند و به پیشگاه خدا میبرند و .... آه نه! تو نیازی به واسطه نداری.همین که صدایش کنی او خودش عاشقانه به حرف هایت گوش میکند.
شاید هم نیازی به گشودن لبهایت نیست!همینکه لحظه ای از قلبت بگذرد خدا به خاطر شفاعت تو همه ی انسانهای زمین را میبخشد!
ما را شفاعت کن بانوی دو گیتی"زهرا"
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:26 توسط بهار خزان زده
|
جایی خواندم که هر کس دردنیا رسالتی دارد.یا شاید بتوان گفت که هر کس یک پیامبر است.میتوان اینطور تعبیر کرد:هر انسانی باید بگردد تا همه ی پیامبر های وجودش را کشف کند.
باید ببیند که آیا میتواند همچون ابراهیم بزرگ همه ی بت های معبد درونش را واژگون کند بدون آنکه از آن بت بزرگ بترسد و بی آنکه دستش بلرزد مشتاقانه تبر را بر دوش او بگذارد؟
ببیند که آیا میتواند گوساله ی سامری وجودش را قربان حق کند؟یا وقتی گوساله ای سامری میبیند سراپای وجودش غرق در شعف میشود و در برابرش زانو میزند و خوشحال از اینکه خدایی را یافته است که کاری به کارش ندارد سر به آستان مقدسش میساید؟!
آری!انسان ما باید ببیند که آیا میتواند مسیح وار رنج بکشد؟مسیح وار؟ نه!
محمد وار رنج بکشد!باید ببیند که ایا میتواند چون محمد بزرگ در شعب ابی طالب زندگیش چندین سال بماند و مرگ بهترین هایش را ببیند و در آخر حتی ذره ای از حق و حقیقت و آنچه که باید بگوید برنگردد؟ که اگر چنین کند نه تنها آن موریانه ای که به فریاد خاتم رسید که همه ی ذرات کائنات به فرمان خدا به فریادش خواهند رسید! چرا همه ی کائنات؟
چون او بدون وحی پیامبر شده است!بدون اینکه همچون پیامبران راستین خدا را لمس کرده باشد ایمان آورده است.
غار حرای او رنج هاییست که کشیده است و صبر هایی که کرده است و حالا او یک پیامبر است و حتی نباید لحظه ای آرام بنشیند.اکنون او باید صخره ای بیابد و روی آن بایستد و بدون ترس فریاد یکتا پرستی اش را بزند.
ارزش یکتا پرستی این پیامبر در این است که این توحید از گذرگاه رنج و صبر عبور کرده است و چه توحید بی نظیری!
پینوشت:تلنگر نوشتن این متن رو حدیثی ازپیامبر اکرم (ص)به ذهنم زد که یکی از دوستان خوبم به اسم "فضول خان"برام نوشته بود:
از پیامبر اکرم(ص) روایت شده است:
«شكيبايى بر سه قسم است: شكيبايى در مصيبت و شكيبايى بر طاعت و شكيبايى از گناه.
پس كسى كه در مصيبت صبر كند و با صبر نيكويش شدت آن را از سر بگذراند، خداوند براى او سيصد درجه مىنويسد كه فاصله درجات آن همچون فاصله آسمان و زمين است و كسى كه بر طاعت صبر كند خداوند براى او ششصد درجه مىنويسد كه فاصله درجات آن همچون فاصله قعر زمين تا عرش است و كسى كه بر گناه صبر كند، خداوند نهصد درجه براى او مىنويسد كه فاصله درجات آن همچون فاصله قعر زمين تا منتهاى عرش است.»
اصول کافی، جلد2، باب الصبر، حدیث15.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:54 توسط بهار خزان زده
|
مطالبی که میخواهم برای شما رهروان راه پاکی بنویسم نکاتی هستند که شاید خیلی جدید نباشند ولی خودم با گوشت و پوست آنها را احساس کرده ام.ان شا الله کمکی باشد برای شما انسانهای خوب.
به عقیده ی من ترک خود ارضایی به دو دوره تقسیم میشود:
۱.دوره ی ترک عادت ۲.دوره ی کنترل شهوت روزهای اولی که شروع به ترک میکنید زندگی برایتان سخت میگذرد.میدانید چرا؟ میخواهم خوب به روزهایی که شدیدا درگیر انجام این کار بودید یا هستید فکر کنید.شما با حداقل حس شهوتی که در خود احساس میکنید به سرعت به انجام خود ارضایی میپردازید. "دقت کنید باحد اقل" انگار فقط منتظرید که این حس ایجاد شود تا فوری به این کار روی بیاورید.این کار برایتان فقط جنبه ی دفع شهوت ندارد.شما به این کار عادت کرده اید.ولازمه ی زنده بودنتان شده است.به همین دلیل وقتی شروع به ترک میکنید زجر میکشید.چون دارید از "عادتی"جدا میشوید که سالیان دراز گرفتارش بودید.حتی وقتی حس شهوت ندارید باز هم احساس میکنید که چیزی کم دارید.از اینکه این کار را نمیکنید در قلبتان حس رضایت دارید اما انگار دارید انتظار میکشید که بالا خره دوباره این کار را بکنید.گویا همه ی روزهای ترک انتظار برای رسیدن به روزیست که دوباره میشکنید!وخب وقتی آدم انتظار چیزی را می کشد مسلما به آن دست می یابد.و شما میشکنید.این دوره اولیست که میشکنید.سه کار می توانید بکنید:
۱.کاملا بی خیال میشوید و به این نتیجه میرسید که ترک فایده ای ندارد و اصولا خود ارضایی خیلی هم فایده دارد(!)و دوباره با خوشحالی به انجام این کار میپردازید.(و به جمع خیل عظیم جوانان این مرز و بوم میپیونید که با رضایت خاطر این کار را انجام میدهند)
۲.نا امید میشوید.گریه میکنید.دوباره خود ارضایی میکنید ولی بر خلاف دسته اول با عذاب وجدان.چند دقیقه لذت میبرید و کل آن روز زجر میکشید.
۳.دوباره امیدوارانه شروع میکنید.
در حالت سوم دوباره شروع میکنید و هی میشکنید.این دوره های کوتاه دوره های "ترک عادت" است.شما دارید یاد میگیرید که با حد اقل شهوتی که در شما ایجاد میشود به سرعت این کار را انجام ندهید.همین طور که این دوره ها میگذرد شما فقط وقتی دست به این کار میزنید که مجبور شوید.و واقعا بخواهید خودتان را تخلیه کنید.اینجات که مرحله ی دوم شروع میشود. "مرحله ی کنترل شهوت" مرحله ای که عادت را ترک کرده اید و دیر به دیر به سراغ این کار میروید.حالا باید بتوانید این حس شهوتی که در شما ایجاد میشود را کنترل کنید تا به سمت خود ارضایی نروید.چگونه میتوانیم کنترل کنیم؟ همینجا بگویم که اگر هنوز تصاویر مستهجن نگاه میکنید.اگر هنوز هم کانال های خاصی از ماهواره را میبینید و اگر هنوز هم آن مطالب کذایی اینترنت را میخوانید.دیر به نتیجه خواهید رسید.باید باید باید کلا قید همه این سایت ها و کانال ها را بزنید.باید باید باید هرچه عکس و فیلم در رایانه تان دارید در یک حرکت انتحاری(!)پاک کنید.اگر این کار را نمیکنید.مسلما هنوز به انجام این کار دلبسته اید و دارید مقدمات انجام دوباره ی خود ارضایی را فراهم می کنید.نکته ی دیگر اینکه باید باید باید از بیکار بودنتان جلو گیری کنید.بیکار شدن دلیل اصلی انجام این کار در "دوره ی کنترل شهوت" است.من الان در این دوره هستم.اوائل بیشتر از یک هفته دوام نمی آوردم.بعد به ۴۰ روز رسید.وبعد هم ۵ ماه.در آن ۵ماه دقیقا در "دوره ی ترک عادت"بودم چون دیوانه وار روزها را میشمردم و مغرور تر میشدم.و انگار منتظر پایان بودم.شما وقتی دوره ی ترک عادت را تمام کرده اید که دیگر به فکر پایان نباشید و بدانید که این ترکتان ابدیست.الان ۲ماه است که در دوره ی کنتری شهوت هستم.دقت کنید که روزهایی که در دانشگاه بودم و سرم شلوغ بود اصلا وسوسه هم نمیشدم.اما حالا که دانشگاه تعطیل شده و کاملا بیکار در خانه هستم چیزهایی که قبلا دیده ام به ذهنم میرسد.دقت کنید چیزهایی که" قبلا" دیده ام.خب وقتی شما بیکار در خانه نشسته اید و هیچ کاری برای انجام دادن ندارید مغزتان که نمیتواند فکر کردن را متوقف کند.!توجه کنید که ابلیس هیچوقت ساعت بیکاری ندارد!
همین ۲ روز پیش در اوج بیکاری نشسته بودم با خواهر کوچکم برنامه کودک تماشا میکردم!چیزی که قبلا دیده بودم همه اش به ذهنم میرسید.انگار کسی به زور میخواست یاد آوری کند.چنین وسوسه بزرگی اگر چند ماه پیش به سراغم می امد مقدمه ی چند بار خود ارضایی بود.تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که چشمانم را ببندم و ذکر بگویم و سوره ی ناس را بخوانم.انقدر این کار را تکرار کردم که خوابم برد!وقتی۱ ساعت بعد بیدار شدم دیگر خبری از آن خیالات نبود.انگار در آغوش خدا خوابیده بودم.
البته این راهش نیست.باید برای بیکار بودنم چاره ای در این ایام عید بیندیشم. باور کنید حتی اگر فرشته ها هم به جای ما بودند.و این چیزهایی که ما دیده ایم میدیدند . بعد بیکار مینشستند دهها بار به این کار دست میزدند!نمیشود که بنشینید . بد ترین تصاویر ممکن را که متعمدا برای خود ارضایی طراحی شده اند را ببینید و بعد دست به این کار نزنید. اگر ببینید و دست نزنید بیمار هستید!شما نباید ببینید.اصلا.دقت کنید که هیچ تبصره ای در قانون ندیدن تصاویر مستهجن نیست.
بچه ها بدانید که شیطان قوی نیست.قدرت او کاملا نسبی است اگر شما قوی شوید او ضعیف میشوید.هر بار که او را از خود دور میکنید قدرتی وصف نشدنی می یابید.
فکر نکنید که وقتی ترک کردید حالا میتوانید بروید و خوش و خرم سایت های غیر اخلاقی را ببینید.!چون هدف ما که کشتن غریزه نبوده است.ما ریاضت نمیکشیم.ما با ریاضت مخالفیم.به قول بزرگی"پیامبر ما کسیست که بر خلاف زهد بودایی و مسیحی که خود را از مردم و دنیا جدا کردند زندگی دنیویان را قداست بخشید."رهبانیت مذهب ما به قول محمد(ص) نبرد است.ما همیشه در حال مبارزه ایم.
پینوشت :سال نو همتون مبارک.آرزو میکنم که امسال بهترین سال زندگیتون باشه.سال خدایی شدنتون.
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:52 توسط بهار خزان زده
|
سلام دوست قدیمی من!
از این جهت ترا دوست خطاب کردم که از وقتی که یادم می آید همیشه با من و در کنار من بودی.تو هیچ وقت مرا تنها نگذاشتی.هر وقت که به تو نیاز داشتم کمکم کردی و کارهای زیادی را به من آموختی.احتمالا باید خیلی مرا دوست داشته باشی که همیشه در حال چاره جویی برای حل مشکلاتم بودی.در این چند ماهی که از تو دور شده ام خیلی به تو می اندیشم.بالاخره درد هجران و فراق است دیگر!عاشقی هم بد دردیست!به کارهایی که برایم کرده ای می اندیشم.راستش همیشه یاد آن روز می افتم.کدام روز؟ همان روزی که در خانه تنها بودم.پدر و مادرم سر کار بودند و خواهرم هم مدرسه بود.اما تو چون خیلی مهربانی تنهایم نگذاشتی.تو چرا انقدر در تنهایی های من مهربان می شوی؟! آن روز به من گفتی که بروم و جلوی مانیتور رایانه ام بنشینم.تا حوصله ام سر نرود.تو که آدرس هیچ سایتی را بلد نبودی.ولی من بلد بودم و تو یادم انداختی.با هم نشستیم و نگاه کردیم.چه عکسهایی!چه داستانهایی!اما من نه تنها حالم سر جایش نیامد که بدتر هم شد.احساسات جدیدی بر من وارد شده بود.گویا چیزی با عنوان شهوت.و تودر حالیکه می خندیدی گفتی که کاملا طبیعیست و برای حل مشکلم راه حلهای مختلفی را پیشنهاد کردی. ومن که گیج و گنگ نگاهت می کردم خود ارضایی را از بین گزینه هایت انتخاب کردم.لااقل شرافت مندانه تر بود!یادم هست که تو خیلی خوشحال شدی و به قدرت انتخاب من احسنت گفتی.من هم خوشحال بودم که دوست زیرکی چون تو دارم.وقتی پیشنهادت را انجام دادم حالم از قبل هم بدتر شد.فقط چند ثانیه خوب بودم.خواستم به تو بگویم که راه جدیدی را معرفی کنی اما هرچقدر گشتم نبودی! تو نبودی دوست من!چرا هیچ وقت نمی مانی تا از راه حل هایت تشکر کنم؟!
اکنون که به آن روزها فکر می کنم دچار تردید می شوم.می دانی همیشه راه حل هایت جالب بودند اما هیچ وقت بیشتر از چند ثانیه دوام نداشتند.تازگی ها که راه حل هایت را برای آدم های عاقل تعریف می کنم میگویند که این راههای تو اکثرا جسم را نابود می کنند.یک سری مشکلات روحی هم می گویند که جدیدا خیلی تجربه اش کرده ام.تو همیشه می گفتی دوستم داری.اما در هیچ کدام از قوانین دوست داشتن کارهایی که تو با من کردی نوشته نشده است.کجای قوانین عشق گفته شده است که معشوق خود را بیازارید؟تو جسم و روح مرا آزردی و اگر زودتر نمی فهمیدم الان نابود شده بودم.تازگی ها فهمیده ام که سالها معشوق کس دیگری بوده ام. و تو در نهایت سنگدلی نمی گذاشتی که این عاشق همیشه تنها را ببینم.کسی که در تمام آن لحظاتی که تو در حال پیشنهاد دادن راه حل هایت بودی با نگرانی به من خیره می شد.یارانش را به یاری ام می فرستاد.اما تو آنچنان راه نگاه مرا سد کرده بودی که یارای دیدن هیچ کس جز تو را نداشتم.
دوست قدیمی ام.ابلیس پیر! می دانی از چه کسی سخن می گویم؟از خدا حرف می زنم.از الله.عاشقی که گفتم اوست.او خیلی مهربان است.نامه های آسمانی اش را که خواندم تازه فهمیدم که چقدر مهربانتر از توست.باور می کنی که کارهایی که من می کردم چقدر ناراحتش می کرده ولی او باز هم عاشقانه امیدوار به بازگشت من بوده؟راستی می دانی در آن نامه هایی که برایم نوشته است از تو هم سخن گفته است؟
دلم برایت سوخت.چندی پیش به تو دستور سجده به من را داده بود ولی تو نپذیرفتی.او هم تورا به خاطر اینکه به من احترام نگذاشتی از صف عظیم معشوقانش بیرون راند. چه بدبخت و حقیری تو! تو مثل کودکان لج کردی و گفتی:می روم ولی نمی گذارم هیچکدام از معشوقان تو عشقت را دریابند"
بدا به حال من که در لج کردن هایت سهیم بودم و به تو که سجده ام نکردی سجده کردم و به آن که دستورسجده در برابر من را داد پشت کردم....
اما ابلیس پیر.دشمن قدیمی ام! در این روز های دوری از تو و زندگی با آن عاشق آسمانیم و خواندن نامه های عاشقانه اش دریافته ام که این راهی که برگزیده ام بهترین راه است.ومن به گفته ی آن که زمین و آسمان ستایشش می کنند مذهبی را برگزیده ام که رهبانیتش نبرد است.نبرد با تحقیر شده ای چون تو.
دشمن بدبختم.شاید بخواهی بدانی که این عاشق وقتی به خاطر گناهانم به او گفتم ببخشید"چه کرد.او اصلا به رو ی خوش نیاورد و گفت"چه چیزی را؟! و هر وقت که می خواهم در مورد آن موضوع حرف بزنم چشمانش را می بندد و می گوید"هیس!فراموشش کن معشوق من"آه نمیدانی که وقتی این را می گوید تا چه حد سرشار از شور و مستی و در عین حال شرم می شوم.
آرزو می کنم که هیچ وقت نمیری.تا بتوانم آنقدر با مبارزه هایم شکنجه ات دهم تا آرزوی مرگ کنی.
آرزو می کنم که هیچ وقت نمیری .آخر من به تحقیر شدن تو برای رسیدن به اوج عظمت انسانیت نیازمندم.
پی نوشت:بچه ها توی پیوندها وبلاگی هست تحت عنوان "معجزات علمی قرآن"خیلی جالبه .برین بخونین.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 5:48 توسط بهار خزان زده
|
اصولا زیاد به لحظه ی آفرینش خودم فکر می کنم.بیشتر هم بی رحمانه می اندیشم و حدس میزنم که خدا در آن لحظه داشته با نهایت هنر مندی صحنه ی گرفتار شدن من به این مرض را بر اثر یک اتفاق آن هم در سن ۷-۱۰ سالگی(دقیقا یادم نیست)طراحی می کرده است.وقتی بر اثر آن اتفاق این حس احمقانه را بدست آوردم همیشه در عوالم کودکی سعی می کردم که دوباره آن حالت را ایجاد کنم.اوائل این کار فقط از روی عادت بود.تا اینکه بزرگتر شدم و شکل های جدیدی را خودم اختراع کردم.بدون اینکه اصلا بدانم این کار یعنی چه.اصلا اسم این کار را نمی دانستم چه برسد که بخواهم بدانم که گناه کبیره است.در دوران دبیرستان هفته ای یک بار این کار را انجام می دادم.می بینید که خیلی زیاد نبود و هنوز اثرات سویی بر رویم نداشت.هنوز شاگرد زرنگ کلاس بودم.هنوز آنقدر اعتماد به نفس داشتم که در بین خیل عظیم جمعیت حرف بزنم بدون ذره ای خجالت.اما وقتی پیش دانشگاهی شروع شد.همه چیز تغییر کرد.انقدر از نظر عصبی به هم ریخته بودم که تعداد انجام این کار بالا رفت.و هر دو -سه روز یک بار این کار را انجام می دادم.من واقعا دیگر آدم سابق نبودم.در نا امیدی محض به سر می بردم.اگار نه انگار که مثلا شاگرد زنگ بودم.اصلا به نظرم خواندن و نخواندنم فرقی نداشت.آن وقت ها نمی فهمیدم که چرا انقدر نا امیدم ولی بقیه تا این حد امید وار.اما حالا دلیل آن را می فهمم.یادم می اید همان سال خانمی برای سخنرانی به مدرسه ی ما آمد.آنجا برای اولین بار کلمه ی خود ارضایی را شنیدم.اما آن خانم فقط کلمه اش را گفت و هیچ توضیحی نداد.و من همان موقع یادم رفت.یادم هست که آن سال روزی حداقل یک بار گریه می کردم و اعصاب خانوده را به کل به هم ریخته بودم.دیگر آن کار جزو کارهای لازم زندگی ام شده بود.کاری که انجامش می دادم بدون اینکه اصلا به آن فکر کنم.آن سال رتبه ی خوبی آوردم اما نه به خاطر درس خواندن که به خاطر پایه ی قوی درسی که قبلا کسب کرده بودم.در اوج حماقت تصمیم گرفتم انتخاب رشته نکنم تا بلکه یکی ار رشته های تاپ دانشگاهی را قبول شوم.اینجا بود که فرسایش روحی من به معنای واقعی کلمه آغاز شد.آدمی که همیشه در بین یک گروه بزرگ دوستی و در جمع بود.می خواست ۹ ماه در خانه تنها بماند و درس بخواند!۲-۳ماه اول خوب بود اما از ماه چهارم.......توضیحی نمی دهم چون کاملا واضح است که به چه حال و روزی افتاده بودم.فکر کنید که از صبح تا شب در خانه تنها بمانید و بخواهید راهی برای فرار از استرس پیدا کنید.دیگر همه چیز یادم رفته بود.اصلا نمی دانستم برای چه با این حماقت یک سال مانده بودم.اصلا نمی دانستم به چه دلیل به ان رشته ی خاص علاقه مند بودم.کاملا عقلم زایل شده بود.اصلا درک نمی کردم که کنکور امسال قرار است سرنوشت مرا تعیین کند.سرنوشت و آینده کلمات نا مفهومی شده بودند.همه ی دوستانم درباره ی اراده ی من حرف می زدند. و من اصلا نمی فهمیدم اینکسی که درباره اش حرف می زنند کیست.اردیبهشت ماه بود و من مطابق معمول در خانه ول می گشتم.کتابی در کتابخانه ی پدرم توجهم را جلب کرد.کتابی با عنوان گناهان کبیره.آن را باز کردم و شروع به خواندن کردم.جالب بود که اول از همه همان صفحه ی مزبور باز شد.آن موقع بود که دنیا روی سرم خراب شد.خط های کتاب جلوی چشم هایم رژه می رفتند.راستش تا آن موقع فکر می کردم این کار اختراع بی بدیل خوم هست.در خانه کسی نبود.دیوانه وار درخانه راه می رفتم.گریه می کردم و فریاد می زدم.تا دیوانه شدن کامل فاصله ای نداشتم.باورم نمی شد.چقدر نطق خوب بودن کرده بودم.در حالیکه خودم هر روز گناه کبیره ای انجام می دادم و بدون غسل کرن نماز می خواندم.بگذریم.....کنکور را دادیم و در میان تعجب همگان با رتبه ای بدون تغییر نسبت به سال گذشته به دانشگاه رفتیم.در رشته ای که سال قبل هم می توانستم بخوانم.این یعنی عقب ماندن.میفهمید؟...لابد فکر می کنید که تصمیم به ترک گرفتم؟نه خیر!نکته اینجا بود که اصلا با مقوله ای به نام ترک خود ارضایی آشنا نبودم.من کاملا رابطه ام را با خدا قطع کرده بودم.انگار نه انگار که مسلمان بودم.نماز می خواندم به این دلیل که عادت داشتم.این کار راهم مثل قبل انجام می دادم.طوری که انگار اصلا خدایی وجود ندارد.با همه ی وجودم از همه چیز و همه کس متنفر شده بودم.از دانشگاه هم نهایت تنفر را داشتم.خصوصا وقتی قیافه ی خوشحال بچه ها را می دیدم که تازه به دانشگاه راه یافته بودند بیشتر حالم به هم می خورد.من همه ی دنیا را مقصر می دانستم.آن موقع فکر می کردم که که فقط خودم این طوری هستم.و خدا بقیه را پاک و مقدس آفریده است.
اینها را می گویم نه به خاطر اینکه برایتان قصه تعریف کنم تا بخوابید.می خواهم همه تان بدانید که نا امیدی با آدم چه می کند.یک آدم رمانتیک و احساساتی تبدیل شده بود به یک سنگ بی خدا.می گفتم چرا باید خدایی را بپرستم که مرا با اینهمه تفاوت از دیگران آفرید؟ترم اول و دوم دانشگاه را با معدل افتضاح پاس کردم.تا اینکه روزی در اینترنت با وبلاگ منهدم آشنا شدم آن روز حس عجیبی داشتم.انگار همه ی روز های تلخ من به پایان رسیده بود.خوشحال بودم که می شد عوض شد.می شد آدم شد.و از طرفی ناراحت که یک سال تمام با خدا قهر کرده بودم.و فقط ادای نماز خواندن و روزه گرفتن و حجاب کردن را در آورده بودم.از آن روز شروع به چله گرفتن کردم.و چند بار شکست خوردم.به وبلاگ شنواهم رفتم.واو خیلی کمکم کرد.مدتی بعد وارد وبلاگ اسیر شدم.گاهی اوقات فکر می کنم که شاید نگرانی زیادم برای او کمک شدیدی به ترک خودم کرده باشد.و این بار از نیمه ی شعبان شروع کردم و بی وقفه ادامه دادم.تا ۵ ماه.شاید باورتان نشود ولی آنقدر اوضاع زندگیم تغییر کرد که گاهی اوقات فکر می کنم که من فقط برای حفظ این زندگی ام حاضر به برگشتن به سابق نیستم.اعتماد به نفسم خیلی بالا رفت و حتی معدم از شاگرد اول سابق کلاس هم بالا تر رفت
!اینها فقط جنبه ی ظاهری تغییرات من هستند.چون فقط اینها را می توان بیان کرد.اما چه بگویم از خدا؟و تغییر کردن احساسم نسبت به او!هر چقدر که از زمان ترکم بیشتر می گذرد احساس می کنم که به او نزدیک و نزدیک تر می شوم.و احساس می کنم که هرروزعطیه های بیشتری را به من می بخشد.و فقط می توانم این بیت شعر را که انگار حافظ برای حال اکنون من نوشته است را بگویم:
من که ره بردم به سوی گنج بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
بعد از آن ۵ ماه فقط یک بار بر اثر غرور شکستم.ولی نا امید نشدم و از فردای آن روز دوباره شروع کردم و الان ۲ماه است که دوباره شروع کرده ام و سرسختانه ادامه میدهم.و احساس می کنم که اینبار فقط مبارزه خواهم کرد و تن به شکست نخواهم داد.چون هم اکنون در حال فراموش کردن خود ارضایی هستم نه ترک آن.چون خیلی وقت است که دیگر پایم را درون سایتهای شیطان های انسان نما نگذاشته ام.چون دیگر از این گناه متنفرم.و نفرت از گناه حالتی است که اولین قدم راه توبه ی حقیقی است.
پینوشت:دوستان خوبم اگر در ماجرای زندگی شما هم نکته عبرت آموزی است برایم بنویسید تا در این وبلاگ بگذارم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:35 توسط بهار خزان زده
|
قصه ی جدیدی نیست.قرنهاست که آغاز شده است.حالا اگر کسی نمی بیند یا نمی خواهد ببیند دیگر دلیل بر جدید بودن ماجرا نیست.کافیست به دالان تاریک تاریخ برویم.می دانم که تاریخ تلنگر ابلهانه ی قلم های زیادی را بر پوستین نحیف خود تجربه کرده است ولی همین تاریخی که برایمان نوشته اند نیز پر است از همین قصه.
قصه ی جدیدی نیست انگار سناریوی برادر کشی قابیل همین دیروز بود که اتفاق افتاد.خوبی قرآن در اینست که با وجود اینکه تاریخ را نقل می- کند هیچگاه با خود حس کهنگی به ارمغان نمی آورد.انگار همه ی این اتفاقات همین امروز اتفاق افتاده و قرآن با تمام وجود فریاد میزند که عبرت بگیر!
دنیا دنیای قشنگی نیست.دنیایی که اولین اتفاقش برادر کشی بوده به خاطر شهوت و حسادت.خدا به خیر بگذراند اتفاق آخرش را! به قول شریعتی" آدمها سیر تاریخی قابیلی را برگزیدند". پیامبران نیز برای این آمدند تا سیر اشتباهی که انسانها برگزیده اند را تغییر دهند.اگر ابراهیم بت ها را شکست می خواست بگوید که خوب است گاهی به جای اینکه به آنچه که دستانتان می آفریند بنگرید به بالا نگاه کنید و مغرورانه سر به آستان مقدسش بسایید.اینگونه بود که ابراهیم اولین کسی بود که در برابر بت نفس قیام کرد و آن را شکست و مردانه ایستاد و گفت که من شکستم چون اگر شکسته نمی شد انسانیت می شکست و این مسلما هدف خلقت نبود.
از زمانی که پیام آوران رفته اند.زمان زیادی می گذرد.آدم ها پیام خدا را فراموش کرده اند .آدمها یادشان رفته که خدا از آنها قول گرفته است.آدمها محزون و دور افتاده از خدا به دنبال آرامش می گردند.و حال این آرامش از هر کجا که بیاید مهم نیست.دنیای ما پر است از آدمهایی که آرامش هدیه می دهند و شرافت می گیرند.دنیای ما پر است از این خریداران آرامش کذایی به بهای فراموشی خود.دنیای ما دارد می میرد.او خواهد مرد اگر به فریادش نرسیم.و می دانیم که بدون ساختن دنیای درون خود امکان باز سازی این دنیای زخم خورده نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 13:47 توسط بهار خزان زده
|